|
جايي پنهان در اين شب ِ قيرين اِستاده به جا، مترسکي بايد؛ نهش چشم، ولي چنان که ميبيند نهش گوش، ولي چنان که ميپايد.
بيريشه، ولي چنان به جا سُتوار کهش خود به تَبَر کَني ز جای، اِلاّک. چون گردوی پير ِ ريشه در اعماق مي نعره زند که از من است اين خاک.
چون شبگذری ببيندش، دزدیش چون سايه به شب نهفته پندارد کز حيله نفس به سينه درچيدهست تا رهگذرش مترسک انگارد. □ آری، همه شب يکي خموش آنجاست با خالي بود ِ خويش رودررو. گر مَشعله نيز ميکشد عابر ره مينبرد که در چه کار است او. + نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 12:9 توسط مهسا |
برام دعا كن عشق من همين روزا بميرم
آخه دارم از رفتنت بد جوري گَر ميگيرم دعا كنم كه اين نفس تموم شه تا سپيده كسي نفهمه عاشقت چي تا سحر كشيده اين آخرين باره عزيز دستامو محكم تر بگير آخه تو كه داري ميري به من نگو بمون نمير تو ميري و يه باغ سبز درش به روت بازه هنوز من باغ سوختم نازنين باشه برو با من نسوز اگه يه روز برگشتي و گفتن فلاني مرده بدون كه زير خاك سرد حس نگاهتو برده گريه نكن براي من قسمت ما همينه دستامو محكم تر بگير لحظه ي آخرينه لحظـــــــــــــه ي آخــــــــــــــــرينه + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 13:39 توسط مهسا |
هی مترسک کلاه را بردار + نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 14:21 توسط مهسا |
مترسک تک و تنها غمزده است ! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 11:38 توسط مهسا |
yell 9 تقدیم به تنها کسی که خیلی دوستش دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 9:9 توسط مهسا |
yell 8 باورم كن من هنوز مترسك باغ جنونم عمریه مسافری و من هنوز غرق سكونم خیلی سخته كه بدونم نمی خوام اینجا بمونم داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم اون كلاغی كه می گفتی اومده چشمامو برده دگمه های پیرهنت رو به تن جاده سپرده دیگه این دل گله ها محرم تنهایی من نیست دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیست تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده رسم زندگی همینه گاهی سخته گاهی ساده پ.ن : به خاطر یه سری مسائل خانوادگی و کنکور ۸۸ نمیتونم زیاد بیام نت ... شاید ماهی یک یا دو بار ... شایدم بیشتر یا کمتر ... دیگه خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین ... + نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 12:40 توسط مهسا |
yell 7 مرا بخوان! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 14:45 توسط مهسا |
yell 6 مترسكي كه ايستاده بودـ + نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 14:23 توسط مهسا |
yell 5 مترسک می دانست تا او زنده است + نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 9:1 توسط مهسا |
yell 4 نهایت تنهایی مترسک بودن است در دشتی که غروبش هم با حضور سیاه کلاغ ها معنا شده ... با این حال ، خداي مترسك به اميد ايستادگي بنده اش ، او را تنها و در گوشه اي از مزرعه خلق كرده !... دوستان خوبم از اين به بعد اين وب هر پنجشنبه به روز ميشه + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 10:51 توسط مهسا |
|
| ||||||