تبليغاتX
مترسك ها ايستاده ميميرند

مترسك ها ايستاده ميميرند

جايي پنهان در اين شب ِ قيرين

اِستاده به جا، مترسکي بايد؛

نه‌ش چشم، ولي چنان که مي‌بيند

نه‌ش گوش، ولي چنان که مي‌پايد.

بي‌ريشه، ولي چنان به جا سُتوار

که‌ش خود به تَبَر کَني ز جای، اِلاّک.

چون گردوی پير ِ ريشه در اعماق

مي نعره زند که از من است اين خاک.

چون شب‌گذری ببيندش، دزدی‌ش

چون سايه به شب نهفته پندارد

کز حيله نفس به سينه درچيده‌ست

تا ره‌گذرش مترسک انگارد.

آری، همه شب يکي خموش آن‌جاست

با خالي‌ بود ِ خويش رودررو.

گر مَشعله نيز مي‌کشد عابر

ره مي‌نبرد که در چه کار است او.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 12:9 توسط مهسا |


برام دعا كن عشق من همين روزا بميرم

آخه دارم از رفتنت بد جوري گَر ميگيرم

دعا كنم كه اين نفس تموم شه تا سپيده

كسي نفهمه عاشقت چي تا سحر كشيده

اين آخرين باره عزيز دستامو محكم تر بگير

آخه تو كه داري ميري به من نگو بمون نمير

تو ميري و يه باغ سبز درش به روت بازه هنوز

من باغ سوختم نازنين باشه برو با من نسوز

اگه يه روز برگشتي و گفتن فلاني مرده

بدون كه زير خاك سرد حس نگاهتو برده

گريه نكن براي من قسمت ما همينه

دستامو محكم تر بگير لحظه ي آخرينه

لحظـــــــــــــه ي آخــــــــــــــــرينه

(رضا صادقي)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 13:39 توسط مهسا |


هی مترسک کلاه را بردار
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387 14:21 توسط مهسا |


مترسک تک و تنها غمزده است !
او نمی تواند با بلبل صحبت کند

او تنها ایستاده و منتظر رخ دادی است

چه کسی قراردیدار گذاشت
میان تو ومترسک

درکشتزار گندمها

آیا اورا شناختی

دیدی چندبار آب شد

بازشکل گرفت

چندبار فروافتاد

بازروئید

چندبارشکست

بازبرخاست

بنگر چه می خواند؟

دفتر پوسیده لغت معنی
رابیاد داری

چه کسی معنای عشق را

تحریف کرد

اولین غلط آموز که بود؟

صدای گریه مترسک را شنیده ئی
می گویند هرصبح نفرین میکند

هرشب می گرید

وهر نیمه شب می خندد

وپس ازآن دیدار

پیوسته دگرگون می شود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 11:38 توسط مهسا |


yell 9

تقدیم به تنها کسی که خیلی دوستش دارم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 9:9 توسط مهسا |


yell 8

باورم كن من هنوز مترسك باغ جنونم

عمریه مسافری و من هنوز غرق سكونم

خیلی سخته كه بدونم نمی خوام اینجا بمونم

داغ میوه های نارس آتیش انداخته به جونم

اون كلاغی كه می گفتی اومده چشمامو برده دگمه

های پیرهنت رو به تن جاده سپرده

دیگه این دل گله ها محرم تنهایی من نیست

دل نبستن و نرفتن دیگه دریایی شدن نیست

تو بدون باز تو سرم رویای پوشالی زیاده

رسم زندگی همینه گاهی سخته گاهی ساده

پ.ن : به خاطر یه سری مسائل خانوادگی و کنکور ۸۸  نمیتونم زیاد بیام نت ... شاید ماهی یک یا دو بار ... شایدم بیشتر یا کمتر ... دیگه خوبی بدی از ما دیدین حلال کنین ...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 12:40 توسط مهسا |


yell 7

مرا بخوان!
هزار بار هم که ترانه شوی مترسکم
با این کلاغان سیاه که روی شانه هایم سبز میشوی
وسیم خارداری که میکشی دورتا دور احساسم را
این حلاوت محزون را
خدا خلق کرد توی چشمهات
پابه پایش می پوسم...
مرا بخوان!
این مترسک را نوای خواندن نیست!
آسمان دور میزند نگاهم را
جا مانده ام...
وبذرها اسیر استبدادی خیس
قول میدهم غرق شوم
اگر دستی به سروروی آب بکشی
ماهی که نیستم...مترسکم!
با دنیایی کاهی که درومیکنی
زیر نگاه خدا
مرا بخوان!
سکوت مزرعه داردمی آمیزد باعلفهای هرز
اینها قاصدان مرگند:
گندمهای طلایی
گندمهای رسیده
برکت دارد هبوط میکند توی مشتهای من
زمزمه هم که شوم
بودا میشوی با همین نتها
مترسک بودنم را بخوان!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 14:45 توسط مهسا |


yell 6

مترسكي كه ايستاده بودـ
با تمام اميدش،‍
با فكري نه چندان خوش
.‍
تنها خواسته اش شادي صاحبش
.‍
صاحبي كه اورا نمي دانست
.‍
صاحبي كه هرز گاهي چند
.‍‍
او را سر پا نگاه مي‌داشت
.‍
او فكر مي‌كرد كه تا او هست
.‍
مزرعه هست
.‍
اما چه تلخ بود فهميدن

فهميدني كه بودن مزرعه را دليل بر بودن او ميدانست
.‍
پس او ارزشي نداشت به تنهايي!ـ

تنهايي كه اورا تنها مترسكي ايستاده مي ديدند در برابر
.‍
خواست كه ديگر نباشد
...
ولي خواستتني در كار نبود، هرچه بود اجبار بود
.
اجباري بدليل خوبي

خوبي اي كه حتي او آن‌را خوبي نمي‌دانست
.‍
دوست او كلاغ بود
.‍
كلاغي كه او براي دشمنيش آفريده شده بود
.‍
ولي كلاغ تنها دليل بودن او بود نه حتي مزرعه
.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 14:23 توسط مهسا |


yell 5

مترسک می دانست تا او زنده است
کلاغ ها از گُرسنگی خواهند مُرد
.
فردا ... مترسک خود را کُشته بود
...
او تازه کلاغ ها را فهمیده بود .....

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 9:1 توسط مهسا |


Click to show it on original size!

yell 4

 

نهایت تنهایی مترسک بودن است

در دشتی که غروبش هم با حضور سیاه کلاغ ها معنا شده ...

با این حال ،

خداي مترسك به اميد ايستادگي بنده اش ،

او را تنها و در گوشه اي از مزرعه خلق كرده !...

دوستان خوبم از اين به بعد اين وب هر پنجشنبه به روز ميشه

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 10:51 توسط مهسا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

...آنقدر سكوت را نشكستيم
...كه سكوت ما را شكست
...حال دگر حتي فرياد هم
. ...صداي مارا به هم نميرساند


دوستــــــــــان عزیــــــز
اینجـــا هـــر پنجشنبـــه آپ میــــشه


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مرداد 1388

آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387



HYPER LINK

هــياهوي ســكوت
تنهايي
اشك هاي مسيح
مسافر
گل سرخي در آتش
هكر
احساس در شعر
وب ديواري
نوشته ( اين ور اون ور )
غريبه
heaven gift
تنها ترين خورشيد
وبلاگ طرفداران علي لهراسبي
آتشكده
بزرگترين گالري هنرمندان
كاش ميشد به فالگير ها هم رشوه داد
weeklypaper
بهترين عكس ها بهترين مطالب
درد واره ها
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin

< < آموزش قالب كدجاوا> >